
هرچی نزدیکتر میشم به تاریخ عروسی بیشتر احساس تنهایی میکنم... فقط هفته ای یه بار کسیُ که قراره یه عمر باهاش زندگی کنمُ میبینم!اونم تو بدو بدوی کارای خونه و خریدایی که باید دوتایی انجام بدیم! اگه ده سال دیگه بخوام برگردم به روزای قبل نامزدی واقعا خاطره ی خوش زیادی از کارای عروسی و خرید ندارم! استرس فروش ماشین! استرس فروش زمین! استرس پیدا کردن خونه! استرس خرج و مخارج! تو اکثره هماهنگی های دو نفره و خریدا دعوا و دلخوری داشتیم! آتلیه... تالار... ارایشگاه... و... و تو تمام کارایی که خودم انجام دادم ...
ادامه مطلب
قبلنا اگه دوست نداشت چیزی بفهمم تفره میرفت، بحث عوض میکرد یا یه جواب پرتی میداد تا هم واقعیتُ نگفته باشه هم دروغ! اما امروز... انقدر واقعی تو چشام نگاه کرد و دروغ گفت که من به خودم شک کردم که شاید من دارم اشتباه میکنم! انقدری قبولش داشتم که از ذهنمم نگذره که داره انقدر ساده دروغ میگه بهم! انقدری بهش اعتماد داشتم که... اما دیگه ندارم. +خیلی سختِ ازین ببعد به قابل اعتماد ترین مرد زندگیت نتونی اعتماد کنی! +خیلی دردِ خودتُ تنها ببینی و اونو تو تیمِ دشمنات!...
ادامه مطلب