چهل و پنج روز تا عروسی :|

خرید بک لینک
هرچی نزدیکتر میشم به تاریخ عروسی بیشتر احساس تنهایی میکنم...

فقط هفته ای یه بار کسیُ که قراره یه عمر باهاش زندگی کنمُ میبینم!

اونم تو بدو بدوی کارای خونه و خریدایی که باید دوتایی انجام بدیم!

اگه ده سال دیگه بخوام برگردم به روزای قبل نامزدی واقعا خاطره ی خوش زیادی از کارای عروسی و خرید ندارم!

استرس فروش ماشین! استرس فروش زمین! استرس پیدا کردن خونه! استرس خرج و مخارج!

تو اکثره هماهنگی های دو نفره و خریدا دعوا و دلخوری داشتیم! آتلیه... تالار... ارایشگاه... و...

و تو تمام کارایی که خودم انجام دادم یه حس خلا و تنهاییِ شدید!

میدونم که مجبوره بخاطر قسط هامون اضافه کار بمونه، همیشه ام قدردان زحمتاش بودم و هستم، اما... تنهام! خیلی تنهام!

کسی نیست که باهام ذوق کنه، کیف کنه، شاد شه از کارای عروسی!

از تولدم به اینور حالِ روحیم اصلا خوب نیس...

مثل خودش شدم! دیگه هیچی برام جالب نیست! دیگه ذوق زده نمیشم از پیدا کردن لباس عروسی که یه عمره منتظر پُرو بودم!

+امروز تو اتاق پرو، وقتی لباس میپوشیدم، تنها چیزی برام مهم بود تو اون لحظه، این بود که دقیق به لباس نگاه کنم تا کامل تو ذهنم بمونه!

++فکر میکردم کسی هست که منتظره تا من با آب و تاب لباسمو براش توصیف کنم، تا دلش آب شه برای دیدنم تو لباس سفید عروس!

+++از ساعت ده تا ساعت یازده تو اتاق منتظر زنگش بودم! هر شب ساعت ده زنگ میزد، ولی امشب نزد!

++++تو اتاق نشسته بودم چون نمیخاستم وقتی زنگ زد یک ثانیه بیشتر پشت خط بمونه تا من از پذیرایی برم تو اتاق!

+++++من تازگیا خیلی احمق شدم! خیلی عاشق شدم! خیلی مهربون شدم! ولی نمیخوام همین احمقِ عاشق مهربون بمونم و عذاب بکشم تمام عمر!

زندگی شیرین ما...

ما را در سایت زندگی شیرین ما دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 1 تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 1:08

صفحه بندی